قهرمان پروبلماتیک از دیدگاه لوکاچ (1885-1971)

هویت مستقل رمان را، باید متعلّق به سده­های هفدهم و هجدهم؛ یعنی بعد از نویسندگانی نظیر سروانتس (Cervantes) و رابله (Rabelais) در اروپا، دانست. با شکست فئودالیسم (Feudalism) و شکسته­شدن مطلق­گرایی و فضای خشک و سلحشوری رمانس، جامعة بورژوایی گسترش یافت و تحولات اقتصادی و اجتماعی عظیمی رخ داد. بورژوازی (Bourgeois) پیوندها را از هم درید و ارتباط دیگری میان انسان­ها، به­جز منفعت­طلبی عریان و به­جز پول بی­رحم باقی نگذاشت. شور و جذبة غیرت مذهبی، اشتیاق قهرمانانه و نیز احساساتی­گری عوامانه را در آب­های سرد حساب‌گری­های خودپرستانه غرق کرد و برای لیاقت شخصی، ارزش مبادله قائل شد و به جای آزادی‌های انکار ناشدنی بی­شمار، تنها آن آزادی نامعقول خاص را نشاند، آزادی تجارت را (وین،1381: 113). همزمان با گسترش این تفکرات، لوکاچ به تأسّی از اندیشه­های هگل، معتقد بود که: «رمان اصلی­ترین شکل ادبی همخوان با جامعة بورژوایی است و تحوّل آن با تاریخ این جامعه پیوند تنگاتنگی دارد» (لوکاچ، 1380: 182). پدیدارشدن رمان به­عنوان اصلی­ترین ژانر ادبی این دوران، نتیجة تغییر ساختاری آگاهی بشر بود و تکامل آن نمایان­گر تغییر شیوه­ای بود که انسان به واسطة آن خود را در ارتباط با همة مقوله­های هستی، شناسایی می­کرد.

از نظر لوکاچ، رمان شرح فراق، شرح دور ماندن از خانه و شرح بی‌خانمانی استعلایی فرد است. او نیز همانند شیلر (Schiller) و هگل (Hegel)، فرهنگ کلاسیک و حماسة یونان باستان را دورانی آرمانی و خاص در تاریخ قلمداد می­کرد و مقولة کلیت (Totality)؛ یعنی همان وحدت هم­نوا و هماهنگ ذات و زندگی آدمی و جهان را، متعلّق به آن دوران می­دانست. در جهان حماسه، تضادی بین وظیفه و واقعیت، هنر و هستی دنیوی، فرد و اجتماع و روح انسان و جهانی که روح خویشتن را در آن می­یابد در کار نیست (فین برگ، 1375: 381). قهرمان حماسه، اجتماع است، در­حالی­که قهرمان رمان، فرد است. فردی که خاستگاه او بیگانگی انسان مدرن با جهان بیرون است.

لوکاچ معتقد است در عصر حاضر، تنها طبقة پرولتاریا (Proletarian) است که شایستگی آن را دارد که در «حضور کلیت»، زندگی کند؛ زیرا تشابهات جدّی و مهم، تنها، میان نقش یونانیان باستان و نقش طبقة پرولتاریا به چشم می­خورد. در نظر او گروه­های دیگر جامعه با پست و کم­بها جلوه دادن فرهنگ، به مفهوم «شی­شدگی» و «بیگانگی» نزدیک شده­اند. او متأثّر از مارکس (Marx) گفته­است: «تنها پرولتاریا می­تواند واقعیت شیئ­گون شدة جامعة سرمایه­داری را تغییر دهد و فرهنگی نو و اجتماعی جدید بیافریند. چرا که تنها طبقة کارگر می­تواند کلیت عصر جدید را درک کند و آن را با انقلاب‌های اجتماعی دگرگون سازد» (اباذری، 1377: 178).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *